پنج شنبه6 ارديبهشت 1397                         خانه تماس با ما بایگانی   
 
 
بازدید: 342 تن
 

داستان شهر سمرقند


آناهیتا پورکریمی


داستان برای کودکان

انجمن مهرگان ازفروردین ماه 1381 بدست استاد ارجمند دکتر هوشنگ طالع برگزار
می‌شود.



پیش‌تر ، نشست های داستان نویسی درباره رویدادهای معاصر ایران نیز در انجمن
مهرگان برگزار می‌گردید .



من(آناهیتا پورکریمی) هم در امرداد ماه 1390 داستانی با نام « شهرسمرقند » نوشتم ؛ این داستان به استاد ارجمند دکتر هوشنگ طالع و نشر سمرقند پیشکش می‌گردد.



 شهر سمرقند



هر روز بامداد هنگامی که خورشید آرام آرام از پشت کوه های شهر زیبای سمرقند
بیرون می‌آمد
، پدر بزرگ با قایق ماهی‌گیری خود به رودخانه
ی آمودریا (جیحون) می‌رفت تا ماهی بگیرد .



 او ماهی‌هایی که از رودخانه آمودریا می‌گرفت ، برای فروش به شهر می‌بُرد.



پدر بزرگ مردی آرام، مهربان و دانشمند بود و همه او را دوست داشتند.



هنگامی که حاکم شهر سمرقند مُرد ، شاه ایران به وسیله پیک های ویژه، دیدگاه مردم را برای
حاکم بعدی جویا شد و مردم سمرقند پدر بزرگ را پیشنهاد کردند . و پدر بزرگ آن
پیشنهاد را می پذیرد.



پس از این، او
کم‌تر به ماهی گیری می رفت و بیش تر به کارهای اداره ی شهر و ایالت می پرداخت.



پدر بزرگ آثار و
نشانه های هزاران سال پیش ایران، مانند تندیس ایزد آناهیتا که در شهر بخارا بیش تر
است، دوست می داشت و ارج می نهاد.



او در شهر
سمرقند نمایشگاه بزرگی برای آثار باستانی ساخت.



پس از آن هر سال
مردم بسیاری در جشن نوروز و جشن مهرگان برای دیدن نمایشگاه به سمرقند می رفتند.



پدر بزرگ ، این
نمایشگاه را « همبستگی » نامید.



در شهرها ، سخن
از پیش‌رفت و آبادی سمرقند بود.



شاه ایران که در
پای‌تخت (تهران) بود ، در نامه‌ای از پدر بزرگ خواست به تهران برود .



پدر بزرگ پس از
دریافت نامه‌ی شاه  ، به تهران رفت .



او برای رفتن به
تهران از سمرقند به بخارا و از آن‌جا به چارجو ، سپس به مرو و از مرو به تجن و گرگان
و از گرگان به تهران رفت .



شاه در تهران
برای پدر بزرگ مهمانی برگزار کرد. در مهمانی حاکم پیشین یکی از شهرهای قفقاز( گنجه)
به او گفته بود که چگونه روسی‌ها که زشت چهره و زشت‌خو بودند ، به قفقاز یورش
آوردند و آن سرزمین را از ایران جدا کردند.



پدر بزرگ هفت
روز در تهران ماند و از باغ های شمیران دیدن کرد.



پدر بزرگ که باغ
های شمیران را زیبا یافته بود ، یک باغچه خرید . این باغچه پر از درختان گیلاس و
گل های سرخ و صورتی بود.



پدر بزرگ این گل
ها را دوست می‌داشت .



او پس از یک
هفته به سمرقند بازگشت ولی هر سال برای دیدن باغچه و گل‌های آن به تهران می رفت.



شهرهای خوارزم و
فرارود همیشه آرام بود ؛



ولی یک روز که
پدر بزرگ در شهر نبود ، سربازان روس که مانند عنکبوت زشت بودند به خوارزم و فرارود
نزدیک شدند تا آن شهرها را بگیرند.



پدر بزرگ که از نزدیک
شدن سربازان روس به خوارزم و فرارود خبر یافت ، با فرستادن نامه ای خواستار
پایداری مردم شد و سپس خود با شتاب به سوی سمرقندروانه شد .



پدر بزرگ در
نامه ای برای مردم در خوارزم و فرارود نوشت :



 به نام خداوند جان و خرد



مردم گرامی
خوارزم و فرارود



ما ایرانیان در
درازای تاریخ هزاران ساله‌ی خود نشان دادیم که برای ما ، « خاک » و « خون » با هم
برابرند



و هر گاه
اَنیرانیان خواسته اند شهری از ایران را بگیرند و مردم آن را زندانی کنند، مردم
ایران در برابر آن ها ایستاده اند و با جانِ خویش از میهن دفاع کرده اند و در این
راه ، بسیاری جان باخته‌اند.



اکنون با آمدن
سربازان نابکار روسیه به ایران، باز نشان خواهیم داد که میهن مان برای ما مانند
جان گرامی است و با جان خویش از آن پاسداری می‌کنیم



و این سروده ی
فردوسی در شاهنامه را همواره به یاد داریم که :



 چو ایران نباشد تن من مباد



این نامه پیش از
رسیدن
  پدر بزرگ به سمرقند، به دست مردم رسید.



تا این هنگام ، آن
ها در برابر سربازان زشت‌روی و بد‌نهاد روس که به زشتی برخی کارتون های اینترنتی
امروز بودند ایستادند و با آن ها مبارزه کردند .



با دریافت نامه
ی پدر بزرگ هم چنان پایداری کردند و سربازان روس را از خوارزم و فرارود بیرون
راندند



ولی شب هنگامی
که مردم خواب بودند ، سربازان روس به ایران نزدیک شدند و دور شهرهای خوارزم و
فرارود دیوار کشیدند و پرچم سبز، سفید و سرخ رنگِ شیر و خورشید نشانِ ایران را از
فراز همه‌ی آن شهرها پایین آوردند ؛



و پس از این، در
آن شهرها نشانی از پرچم ایران نبود



هم‌چنین فردای
آن شب، دیگر مردم نتوانستند از خوارزم و فرارود بیرون بروند.



پدر بزرگ هم
دیگر نتوانست به تهران برود و
 باغچه و گل های
زیبای آن را ببیند.



سال ها گذشت.
پدر بزرگ
 در آن هنگام از خودش می پرسید آیا هنوز باغچه هست ؟!



آیا اکنون هم گل‌های
سرخ زیبای باغچه و درختان آن هستند ؟!



پس از سال ها،
در سپیده دم یک روز
 با برآمدن خورشید از پشت کوه ها و هنگامی که صدای آب خاست
و آّب کاست(جزر و مد) دریای مازندران و دریای سیاه پی در پی شنیده می شد آن روز
مانند روزهای دیگر نبود.



در آن روز
دیوارهای دور شهرهای خوارزم و فرارود برداشته شده بود و دیگر اثری از آن دیوارهای
بلند و سربازان زشت خو نبود.



مردم از شادی
این روز در پوست خود نمی گُنجیدند.



پدر بزرگ در این
روز، اگر چه نبود و سال‌ها پیش درگذشته بود ؛ اما نام نیکش به یاد است و روانش
جاویدان و شاد



چون که اندیشه و
کوشش او همواره برای آبادی و یک‌پارچگی ایران بود و با این آرمان زندگی می‌کرد که
درفش سبز، سفید و سرخ رنگ شیر و خورشید نشان ایران ، دوباره بر فراز شهرهای خوارزم
و فرارود ، برافراشته شود.



در آن روزکه
دیوارهای دورِ شهرها برداشته شده بودند ،  نوه‌ی پدر بزرگ به تهران آمد و برای دیدن باغچه‌ی



پدربزرگ به
شمیران رفت ؛



در باغچه ، نسیمی
ملایم می وزید و صدای پرنده‌ها از لابه‌لای شاخه‌های درختان گیلاس به‌گوش می‌رسید
و در کنار جوی آبِ روان باغچه ، گل‌های سرخ و صورتی شکفته بودند و پروانه‌ها ،  بر روی گل‌ها ، این سو و آن سو می‌پریدند .



نوه ی پدر بزرگ نیز
، باغچه را بسیار زیبا می بیند ؛ همان گونه که پدر بزرگ به او گفته بود.



او هنگام بازگشت
به سمرقند ، نهال درخت گیلاس را با خود به سمرقند برد و مانند همین باغچه را در آن
جا ساخت.



  آناهیتا پورکریمی  



 9 آذر ماه 1396 خورشیدی








فرستادن دیدگاه ها
نام ونام خانوادگی:
ایمیل:    
دیدگاه ها:  






 
 
گروههای جستارها:
 
 
 
پربازدیدترین ها:
 
پاسخ به بی بی سی درباره نژاد مردم ایران

نهضت پان ايرانيسم و رستاخيز كردستان آن سوي مرز

يادواره‌ي عكس پيش‌گامان و كوشندگان مكتب پان ايرانيسم

پيدايي ناسيوناليسم ايـران

همه مردم فلات ايران، از يك ريشه‎اند
 
همه حقوق وابسته به دیدارگاه مرکز پژوهش های  کاربرد ی ایران می باشد.-
برداشت نوشتارها با بهره گیری از آنها تنها با یاد نویسنده و نشانی این دیدگاه روا می باشد.
Powered by Ratin Co Copyright © 2009 karbord   All rights reserved.